هر از چندی به وبلاگ
شريف سعيدي می روم تا نوشته ها و شعرهایش را بخوانم. چندی پیش سفرنامه بسیار جالبی نوشته بود. همه اش را خواندم و بسیاری از خاطرات خودم نیز زنده شد. شریف را جزو چهره های قابل توجه و جدی نسل خود می دانم، به ویژه در وادی شعر. البته هرکسی جایگاهی دارید و متناسب با همان جایگاه توقعاتی نیز زاده و پرورده می شود. مثلا اگر کسی الهام غرجی را بشناسد حتما از او توقعات خاصی هم خواهد داشت. اصلا پدیده شناخت اجتماعی زاده ویژگی های خاص است. یعنی اینگونه نیست که ما الهام غرجی را از روی عکسش بشناسیم. الهام غرجی را با شعر، نوشته و از همه مهمتر سبک شعر و نوشته اش می شناسیم. حتی ممکن است عکس آقای غرجی را ندیده باشیم اما در عین حال او را بشناسیم. در صورتی که نه خودش را دیده ایم و نه حتی عکسش را، شناختن چه مفهومی دارد؟ ویژگی های شعر و نوشته اش از الهام غرجی یک شخصیت معنوی ساخته است که ما هروقت آن ویژگی را در جایی- شعری، نوشته ای...- جمع ببینیم می گوییم این کار الهام است. پس ما الهام غرجی را با همان ویژگی ها می شناسیم. آن ویژگی ها الهام غرجی ماست.
مثلا اگر بشنوید: دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرس، به یاد حافظ می افتیم. حس می کنیم حافظ باید در بعضی از قسمت های اوقات ما نشسته باشد و این گونه خرامانه و خراب، از زلف سیاه گله می کند. البته که این گله حافظانه است از زلف یار. بسیاری از دیگران نیز از زلف یار گله کردند و می کنند اما هیچ کدام چنگی به دل ما نیانداخته است. یا حد اقل چنگی حافظانه نیانداخته است. ما حافظ را با همان روایت های عاشقانه-عارفانه اش می شناسیم. حافظ در ذهن و ضمیر ما چنین تصویری دارد.
این مقدمات را گفتم تا بگویم که من از شریف سعیدی هم تصویری در ذهن خود دارم. شاعری سخت کوش و پر مطالعه و با معلومات شعری بسیار عالی. کسی که روی یک شعرش روز ها کار می کند و کارش عموما با دقت و ظرافت همراهست. درست به همین دلیل وبلاگ او جزو معدود وبلاگهایی است که هر از چندی برای " لذت بردن" از شعر به سراغش می روم. گفتم که سفرنامه اش نیز شعر واره خوبی بود، با ظرافت ها ، اشاره ها و ایماهای خاص شریف.
فرض کنید در جایی با کسی قرار گذاشته اید. مثلا در یک پارک و یا رستوران. فرض کنید من با غلام حضرت حسینی-باران- در چهار راهی ملک اصغر قرار گذاشته ام. ساعت قرار می رسد اما به جای غلام حضرت حسینی، دوست دیگرم به نام سید جواد حسینی می آید. جواد اگر می آید خوش می آید اما حق ندارد بگوید من باران هستم. جواد باران نیست و برایم مهم هم نیست که او خوب تر از باران است و یا بد تر. من قرار است در چهارراهی ملک اصغر باران را ببینم. اما سید جواد حسینی می اید و با اکت و ادا و اشاره بارانی به من می گوید که " من بارانم". یعنی که خودش می گوید نه اوضافش. می بینید که اگر شما هم به جای من بودید سید جواد حسینی را که فعلا رهبر یک حزب سیاسی هم هست نمی توانستید به جای غلام حضرت حسینی که فعلا باران است قبول کنید.
این مثال را آوردم تا موضوعی را بیان کنم. امروز طبق معمول به وبلاگ شریف سعیدی رفتم. اول به چشمان خود اعتماد نکردم. خیال کردم که به جای باران به سراغ دیگران رفته ام. خیال کردم که باید اشتباهی رخ داده باشد. من معمولا از وبلاگ الهام غرجی به تماشای دوستانی که لینکشان در وبلاگ خودم نیست می روم. اول خیال کردم که الهام لینک را گت و ود کرده و مرا به جای خانه شریف به جای دیگری حوالت داده است. رفتم و از راههای مختلف و از نشان های مختلف خانه شریف را نشانه کردم. نتیجه همان بود که بود. شعری که در خانه شریف نهاده شده بود نه رنگ شریف را داشت و نه طعم و نشانه ای از او. شما اگر در وبلاگ من شعر" توانا بود هر که دانا بود" را با امضای من ببینید اول به خودتان و اینکه راه را درست آمده اید شک می کنید بعد هم به من و بعد تر هم به سلامت من. نه اینکه شعر" توانا بود هر که دانا بود" شعر مشهور و از شاعر مشهوری است. نه. درست به این دلیل که فضای زبانی من با فضای این شعر فاصله فراوان دارد.
شعر تازه شریف سعیدی چلیپا نام دارد و اینگونه آغاز می شود:
فصل شبنم رفت واینک فصل آتش باری است
تشنگی در جویبار جان انسان جاری است
این بیت نخستین، نخستین تکان را بر من وارد کرد. به خودم گفتم که نه. این شعر نباید از شریف باشد. این نظم زیبا تناسبی با شعر های شریف ندارد. در این بیت نه از خلقت های شاعرانه خبری است و نه حس و عاطفه شاعرانه یا عاشقانه ای آن را " متفاوت" از نظم های مرسوم ساخته است. شریف در این مصرع به زبان غیر شاعرانه ای، یک موضوع فکری- فلسفی را بیان می کند. فصل شبنم رفته است و فصل آتش باری آمده است و در جان انسان تشنگی جاری است. البته که نه این فکر و نه نوع این بیان در نظم های معاصر تازه است. بگذریم از اینکه مراد از فصل شبنم چیست و منظور از فصل آتش باری کدام است. همچنین روشن نیست که مراد شریف از آتش باری چیست؟
بعد شاعر به سبک بسیاری از شعار پیشگان، که شریف خود روزگاری منتقد آنان بود به شعار و آه و ناله روی می آورد و ادامه می دهد:
آی ابراهیم! در آتش گلستان ساختی
نسلت اینک در گلستان گرم آتش باری است
این نظم سخیف، هیچ نسبتی با شعر هایی ندارد که بوی شریف را داشت. شریف شعر می سرود اما اینک به ساختن نظم های کوچه بازاری روی آورده است. در این بیت منظوم متاسفانه شریف دچار تنگنای وزنی شده است. "آی ابراهیم در آتش گلستان ساختی" باید باشد آی ابراهیم که آتش را گلستان ساختی. زیرا ابراهیم در آتش گلستان نساخت بلکه آتش را گلستان ساخت و طبیعی است که فرق بسیاری است بین در آتش گلستان ساختن و آتش را گلستان ساختن. برای توضیح واضحات عرض شود که در مفهوم اول آتش همچنان حفظ می شود. در آتش گلستان ساختن مستلزم آن است که خود آتش از بین نرود. در میان شعله های آتش باید گلستان ساخت. اما در مفهوم دوم که مفهوم درست نیز می باشد خود آتش را حضرت ابراهیم تبدیل به گلستان می کند. یعنی آتش می رود و جایش را گل می گیرد. در مصرع دوم هم همان جدال باقی است. روشن نیست که مراد شاعر از " نسلت اینک در گلستان گرم آتش بای است" چیست؟ مصرع گنگ است چون مفهوم آتش باری روشن نیست. اگر آتش باری را باراندن آتش و چیزی شبیه به آتش بازی بگیریم باز هم چندان تصویر شفافی از شعر به دست نمی آید. خلاصه معنی مصرع دوم می شود ای حضرت ابراهیم نسل تو اینک در درون گلستان آتش باری - یا با آتش بازی- می کنند. خوب که چه؟ نفس آتش بیاری و آتش افروزی بد است و محل وقوع آن چندان قضیه را متفاوت نمی کند.
یا مسیحا روی بر گردان وبنگر در پی ات
زیر تیغ پیروانت خون مریم جاری است
این بیت سوم شعر است و باز هم به دلیل تنگنای وزنی! شاعر مجبور شده است که چند جا از ارایه درست مفهوم شانه خالی کند. بیت سوم هم با همان آه و ناله و شعار آغاز می شود و از حضرت مسیح تقاضا می شود که پشت سر خود را ببیند. تا اینجا هیچ مشکلی دستوری وجود ندارد. هرچند هیچ نشانی ا از شاعرانگی هم در این مصرع موجود نیست. مصرع دوم این بیت را خوب بخوانید. " زیر تیغ پیروانت خون مریم جاری است". یعنی اینکه در زیر تیغ خون مریم جاری است این درحالی است که خون در زیر تیغ جاری نمی شود بلکه خون "از" تیغ جاری می شود. شاعر می خواسته بگویدکه " از تیغ پیروانت خون مریم جاری است". خون مریم هم البته به هیچ صورتی نمی تواند به شاعرانه شدن این مصرع منظوم کمک کند.
از شرح یکایک ابیات می گذرم که تقریبا همه شان اشکال دستوری دارند. نوشته را با آخرین بیت شعر به پایان می برم:
یا محمد آی ابراهیم یا عیسی مسیح
آتش وسنگ وچلیپا زخم های کاری است
این تقریبا اوج شعار گرایی و شعار پراکنی شاعراست. چیزی که من نفهمیدم این بود که چرا شریف اول حضرت محمد را آورده بعد ابراهیم را و آخر مسیح را. اگر ترتیب نزول پیامبران مراد است که اول باید با ابراهیم شروع شود وبه حضرت محمد ختم، که خاتم مرسلین است. این ترتیب نا مرتب را به هر ترتیبی که بسنجید جز اجبار وزن دلیل دیگری نخواهید جست. شما را به خدا به آخرین مصرع نگاه کنید. "آتش و سنگ و چلیپا" زخم های کاری است. در شرح این مصرع گمان می کنم سکوت پیشه کنم بهتر باشد.
آقای سعیدی ممکن است که این نوشته را دشمنانه و عناد آمیز بیابند. اما کاش آقای سعیدی کمی این نوشته را غیر عناد آلود و دوستانه بخوانند. مراد من تنها دفاع از آقای شریف سعیدی شاعرپرتلاش است که این روز ها در برابر آقای شریف سعیدی ناظم شهرت طلب کم آورده است. همین و دیگر هیچ.